
روشنک تو رو خدا مواظب خودت باش دختر!
تو هیچکسو نداری آخه...

برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
دو راهی :
ماندن در زادگاه خودم، و ادامه زندگی عادی و روال منطقی و ادامه دوستی با مردی که به نظر نجیب و خوب و صادق است و می شود با اطمینان دوستش داشت.
یا
شروع در شهری دیگر، رو به رو شدن با چالش های جدید، چشیدن طعم استقلال...
+ توضیح بیشتر : اگر دوستش نداشتم چقدر تصمیم گرفتن آسان تر بود...
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم...
![]()
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
خواب دیدم کفش های خودمو داشتم اما یک جفت کفش نوی خیلی شیک هم داشتم. کفش های نو رو برداشتم و پوشیدم. کِیف کردم!
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
قبول نیست و قرار نبود.
در واقع قرار بود بعد از پاک کردن اسمت از گوشی ام همه چیز تمام شود. دیگر برسم به درس و کارهایم..به روزهای عادی زندگی ام... ب تو را دوست نداشتن...
چرا نشد؟.. چرا این زخم دوست داشتنت ترمیم نمی شود؟..
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
خواب عجیبی دیدم. شب بود. سرد بود. تنها بودم. تک و تنها توی خیابون بودم. زمین یخ بسته بود و جا به جا از برفی که چند روز پیش باریده بود سفید. میترسیدم زمین بخورم که یک مرد جوون اومد کنارم و دستشو حلقه کرد به بازوم و اجازه داد بهش تکیه کنم. با اینکه نمیشناختمش متعجب نشدم. حتی چند کلمه حرف زد که الان اصلا تو خاطرم نیست اما گرماشو احساس کردم. از محبت گفت. از اینکه از من خوشش اومده و میخاد باشه کنارم. کنارش قدم میزدم. دیگه سرد نبود. دیگه نمی ترسیدم زمین بخورم..
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی